یه حساب سر انگشتی لازمه که بفهمم با امسال شد پنج سال...پنج ساله که دیگه نمیتونم چشمامو ببندم و حس کنم تو هم یه جای این کره خاکی داری نفس میکشی..!چون پنج سال شد که تو نیستی,رفتی,آره منو تنها گذاشتی..بی معرفت.!مگه با همون یه نگات که ریختی تو چشمم نگفتی تا ابد باهاتم؟؟پس چرا...؟من چقدر کم حواس شدم,مگه دست خودت بود؟!آه .. دارم دیونه میشم از نبودنت.هیچ وقت فکر نمیکردم با همون یه نگات اول جوونی پابند دلم بشم.آخه عزیزم تو که میدونستی این قدر بی وفایی چرا با یه نگاه زندگیمو از این رو به اون رو کردی؟؟مگه میشه؟همش یه نگاه...آره یه نگاه منو پنچ ساله که اسير تو کرده(چون منو تو همش یک ماه بود که اسیر نگاه هم شده بودیم,اما تو بی خبر رفتی!)همون یه ماهی که من پنج ساله دارم دنبال یه نفر میگردم تا دوباره یه لحظه شو برام تداعی کنه.اما کو یه نفر بایه جفت چشم جادویی؟؟با یه چشم,یه نگاه که بتونه منو میخ کوب کنه تا آبروم جلوی دوستام بره؟؟با یه نگاه که من هر شب به یادش از خواب بپرم و از شادی داشتن یه همچین نگاهی از شادی با اشک از خدا به خاطراین لطف زیاد تشکر کنم؟؟نیست..همچین نگاهی دیگه برا من تو دنیا نیست...خودت هم خوب میدونستی مثل تو پیدا نمیشه پس چرا با رفتنت خونه دلمو خراب کردی؟؟نمیدونم سالهای قبل چه جوری این روز رو تحمل کردم که کسی نفهمه..آخه دوست دارم تنهایی,فقط فقط من برای تو عزاداری کنم, تو دلم, همون جا که به جز تو نمی تونم هیچکس دیگه رو راه بدم توش.هیچ وقت فکر نمیکردم این قدر بی معرفت باشی که حتی تو خواب هم سراغم نیآی..!اما دوست دارم بدونم اگر من به جای تو میمردم تو هم این قدر که من به فکر توام, به فکر من بودی؟؟شاید آره.. شاید هم نه...!اما من دل خودمو راضی میکنم به این که تو هم مثل من میشدی...یه آدم معمولی با ظاهر و رفتار سرد...اما با یه دل پر خون که نمی تونه ازش پیش هیچ کسی حرف بزنه...دارم از این ظاهر سازی خسته میشم.اما من به خاطر تو تحمل میکنم,با این که میدونم دارم آب رو با آبکش از تو قایقم میریزم بیرون,هیچ فایده ای برام نداره..!من حتی نمی خوام یک لحظه بیاد که من بی یاد تو باشم,اما دلم می خواد یکی رو پیدا کنم که جای تو رو برام پر کنه(میبینی چه رک دارم میگم)آره عزیزم , همه زندگی من شده فکر به تو,به این که همه جا با منی,هر کاری میکنم نظر تو رو هم میپرسم و تو, توی ذهنم جواب میدی,اما خسته شدم از این همه خیال,تو بگو من چی کار کنم؟؟
عزیزم ,تو که با رفتنت من رو هم با خودت بردی...
این نوشته رو تقدیم وجود بی حضورت میکنم,امیدوارم بتونم جبران گرمای همون یه لحظه نگاهت رو بکنم,همون نگاهی که من هنوز با یاد آوریش آتیش میگیرم...
دوست دارم همراه نسیم بر روی جنگل پرواز کنم!
اونقدر به درختها نزدیک بشم که تماس لبهای بید مجنون رو روی موهام حس کنم...
نه.....دوست دارم همراه قطره های بارون بر سینه زمین بوسه بزنم...
یا... گرمی لبان غنچه شقایق رو تو آخر دشت های خدا حس کنم..
تا شاید این جوری از یادم برود طعم بوسه خداحافظی تو ....!
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|