هر روز از پنجره به کوچه های تنهایی سرک می کشم
تا لحظه آمدنت را جشن بگیرم
انتظار آمدنت را دوست دارم و زیر شکنجه ثانیه ها تاب خواهم آورد
تا لحظه وصالت را به آغوش کشم.اگر نمی توانی اقیانوس باشی ,دریا باش,اگر نه رودخانه باش و اگر نمی توانی رودخانه باشی نهری کوچک باش,اما هیچ گاه مرداب نباش.نهری باش جاری ,زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه کن چون وقتی حرکت می کنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی میدهی,شبزه های کنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم را نوازش می دهند و ماوای پروانه های لطیف و زیبا هستند,این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر کوچک اما جاری است,پس تو هم با الهام ازاین رود کوچک جاری شو و بدان خدا در همه حال با توست,موفق باش و جاری.
** به نظر شما موفقیت یعنی چی؟؟
به نظر من موفقیت یعنی:
*شاد بودن, با کسی که با او هستی
*کشف اینکه بهشت درون ماست
*روبه رو شدن با ترس
*سفر کردن از تا دل
*گشودن قلبتان رو به آنهایی که دوستتان دارند
*جست و جوی پاسخ ها
*ابراز خود,قهرمان داستان خود بودن
*زندگی با اشتیاق,عشق و امید
*....
موفقیت معانی بسیاری داره اما من این چند مورد نوشتم چون من به اینها اعتقاد دارم.
پرسیدم:چقدر دوستم داری؟؟!![]()
گفت:اندازه ستاره های آسمان.![]()
به آسمان نگاه کردم...![]()
ستاره ای نبود,آسمان ابری بود.![]()
![]()
![]()
هر چی آرزوی خوبه مال تو
هر چی که خاطره داریم مال من
اون روزهای عاشقونه ماله تو
این شبای بی قراری مال من
من و حسرت با تو با شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست,مگه نه
اول دوراهی آشنا شدن!
چه کنم با غم تو
چه کنم با دل سنگت که شکسته دل من
چه کنم با همه افسون نگاهت که مرا کرده گرفتار دو چشمت!
چه کنم با دل دیوانه خود که کرده سیاه روزگار من از عشقت
چه کنم با دل خود که وفا بیشه اوست؟
چه کنم با دل دیوانه بسندت؟
که بسندیده دل دیوانه من؟
چه کنم با غم تو؟من چه کنم؟
چتر ها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را,خاطره را زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ,زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت,حرف زد,نیلوفر کاشت.
زندگی تر شدن بی در بی,
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.
عشق من یادم کن گاهی
که به دل دارم آهی
تو که از دردم آگاهی...!
از وقتی برا تعطیلات اومدم نشده من یه روز بی کار باشم.همش یا خونه فامیلا مهمونم یا باید مهمون داری کنم(آخه نه که من کلی کار میکنم!)یه کم همچین زیاد خسته دم,قربون خودم برم همیشه هم حوصله ام سر میره.فقط وقتی کتاب میخونم یه کم گذر زمان و حس نمی کنم.نمی دونم تا عید می خوام چی کار کنم.؟!
دلم خیلی گرفته نمی دونم چرا؟؟همش نگران اینم که وقتی بر گردم باید کلی امتحان بدم.وقتی به این موضوع فکر میکنم خوشی این تعطیلات کوفتم میشه.فعلا بی خیال.
راستی نظر شما راحع به فال و فال گرفتن چیه؟؟
من نمیگم اعتقاد ندارم اما مثل بعضی ها هم نیستم که زندگیشون با فال جلو میره.اما در کل برای سرگرمی دوست دارم.امروز یه فال قهوه گرفتم(سحر جونم وقت نشد از طرف تو نیت کنم.دفعه بعد حتما میگیرم برات, قول میدم).!کلی خوب بود و من ذوق کردم.اما این چند وقت هر چی فال گرفتم توی همش یه چیزی تکراری بود,اونم اینکه یه زن یا دختر همش میخواد کار من درست نشه.!نمی دونم چرا؟؟چرا بعضی ها اینقدر بد بقیه رو میخوان.؟؟البته مهم نیست من همیشه میگم تا خدا نخواد یه برگ هم از آسمون نمی افته.من هم مثل همیشه توکلم به خداست.
گاهی که میبرسند
از من اهل کجایی؟؟
می مانم
یک ستاره دلتنگ
و یا یک برنده عاشق
اهل کجاست؟
گاهی که میبرسند
از من
می مانم
کجای جهان ایستاده ام
که نمی دانم؟؟!
قابل توجه آقایون عزیز:
دوستان به شما توصیه میکنم هرگز زن نگیرید..!
اگه...آشبزی بلد نیستید.![]()
اگه...شستن ظرف و جارو کردن و نظافت رو بلد نیستید.![]()
اگه...تحمل شنیدن حرف زور ندارید.
اگه...عاشق مسافرتهای مجردی هستید.
اگه...می خواهید زیاد عمر کنید.
اگه...از طاسی و سفید شدن مو هراس دارید.
اگه...فکر می کنید حقوق چند صد هزار تومنی شما برای زندگی مشترک کافیه.![]()
اگه...به فکر استقلال فردی و آزادی فکر هستید.![]()
اگه...از جثه ضعیفی برخوردارید و به فنون رزمی آشنایی ندارید.![]()
اگه رانندگی بلد نیستید.
اگه...گوش شنوا برای شنیدن بعضی حرفهارو ندارید.
و....راستی اگه باور نمی کنید از زن دارها ببرسید.
یه وقت این آقایون جو گیر نشن که .
........
همش شوخی بود.![]()
![]()
![]()
رفتی و قسمتی از آسمان شدی,امیدی برای باریدن ابرهای سبید نیست,دل در قفایت در کوچه ها جا ماند و انگار کسی به یاد چشمانت بشت درها تنها ماند.
آمد روبه رویم نشست.خیلی واقعی بود,آنقدر واقعی که خجالت کشیدم بگم مگه تو نمردی؟؟وقتی به عکس مادربزرگ مرحومم نگاه کرد دیدم که چگونه لبهای کم رنگ تصویر به خنده مرموزی باز شد.وقتی برایش چای ریختم,چای داغ را در یک چشم بر هم زدن سرکشید و گفت:چای با روزنامه عصر خیلی حال میده نه؟.هول شدم.دستم به استکان چای خورد.با عجله روزنامه را برداشتم که خشک کنم....عکس خودم بودم.باورم نمی شد اینقدر بدجور از بشت بام افتاده باشم که مرده باشم.!!