به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصد هایی است
که خبر می آرند ، از گل واشدۀ دور ترین بوته خاک.
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است
که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند
.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
سهراب سپهری
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
قصه آدم ، قصه یک دل است و یک نردبان
قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا
قصه آدم قصه هزار راه است و یک نشانی
قصه جست و جو ، قصه از هر کجا تا او
قصه پیله است و پروانه
قصه تنیدن است و پاره کردن
قصه به درآمدن ، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصه ام
قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است
دلی که از بلندی واهمه دارد، از افتادن
پایین پای نردبانت چقدر دل افتاده است
دست دلم را میگیری ؟؟؟
مواظبی که نیفتد؟
من هنوز اول قصه ام،قصه هزارو یک نشانی
نشانی ات را گم کرده ام
باد وزرید و نشانیت را برد
نشانی ات را دوباره به من میدهی ؟
با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟
من هنوز اول قصه ام، قصه پیله و پروانه
کسی پیله بافتن یادم نداده است
به من می گویی پیله ام را چطوری ببافم؟
پروانگی ام را یادم میدهی؟
دو بال ناتمام و یک آسمان
من هنوز اول قصه ام قصه ی
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
او مظر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتی که فشردمش، به آغوشم تنگ
لرزید دلش، شکست و نالید که:آخ
ای شیشه چه می کنی تو در بر سنگ
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
همیشه انقدر ساده نرو و مگذر
لااقل نگاهی به پشت سرت کن...!
شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند...!
و تو...
هیچ وقت او را ندیده ای...
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
راه حلی برای مشکلم داری؟!؟
مرده تن را, به خاک میسپارند..! مرده دل را, چه کنیم...؟؟!
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
همه ما در نوع خود بي نظير هستيم . خداوند فقط و فقط تو را شبيه خودت آفريد و نه هيچكس ديگر را
####
هرگز ، هرگز عشقم را به باد ندادم
هرگز حس غريب با تو نفس كشيدن را بر ديوار تنهاي اتاقم قاب نكردم
من عاشق بودم اين يك حقيقت بود
حقيقت هميشه مصلوب است
من عاشق بودم
اين يك راز بود
تقديم به چشمان نجيب و قلب پاك تو
تقديم به
كسي كه مثل هيچكس نيست
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
بی هدف کنار بوم نقاشی خود نشسته بودم ومی اندیشیدم که فردا چه شکلی است ، دیروز گذشته بود و دیگر رنگی از رویش باقی نمانده بود که بهش فکر کرد حال هم که مشخص بود اما تنها چیزی که همیشه زیبا بود وهمه به آن امید داشتند فردا بود پس فردا زیبا بود قلممو به دست گرفتم وشروع به نقش فردا کردم؛ فردا روزی بود که درخت چتر پر مهرش را بالای سر سبزه ها قرار می داد ومانع از آن می شد که گزندی به آنها برسد وگل ها داستان عشق خود رابرای سبزه ها می گفتند وستاره ها باچشمک زدن خود از ماه دلبری می کردند وماه در عشقش خسیسی نمی کرده وعاشقانه تمام زمین را روشن می کرد ونیز روز موعودی بود که آرزوها به خانه آمال خود می رسیدند کم کم داشتم به پایان کار نزدیک میشدم نگاهی به نقاشی کردم همه چیز مثل رویا قشنگ و دوست داشتنی بود که یکدفعه باران تندی به همراه باد بدون اجازه وارد حریم نقاشی من شد سریع تابلو را به داخل اتاق بردم امامتاسفانه دیر شده بود زیراکه شاخه درختی شکسته شده بود وسبزه ها گلی شده بودند ستارها وماه گریه وار فرار کرده بودند تا صبح نخوابیدم وفکر می کردم تا این که دوباره همه چیز به حالت اول برگشت به جزء اثراتی که درتابلو من پیدا شده بود همین طور که به تابلوخیره شده بودم رنگین کمان حاضر شد و بالبخند دوست داشتنی اش گفت
:
عزیزم فردا روزی نیست که توبخواهی آن را به آسانی نقاشی کنی بلکه فردا روزی از وقایع غیر منتظره که باتمام قشنگی وزشتی اش انتظارتو را میکشد.
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
پروردگارا ..
ميدانم كه مي داني او در كتاب عشقم معماست !! ميدانم كه مي داني بالاتراز كلمه ي زيباست !! ميدانم كه مي داني در دنياي خلوت وجودم فقط خيال او لبخند مي زند و تنها ياد او حماسه ي تنهاييم است
پروردگارا ..
از من نخواه كه به او نينديشم و خود را در اتش ياد او نسوزانم چرا كه مي خواهم در لحظات تنهاييم به ياد او فرياد بزنم و چشمه خشك وجودم را به فوران در اورم و اشك هايم را به ياد او سرازير كنم . مي خوانمش با ذره ذره وجودم .. مي خوانمش با تمام تاروپود وجودم .. مي خوانمش با تمام احساسم .. مي خوانمش با تمام رگ هايم و او را همچون خون در رگ هايم جاري مي سازم . كاش مي توانستم چشم هايم را تهديد كنم تا ديگر اشك حسرت نبارد . كاش مي توانستم اين عشق اخر را فراموش كنم اما نمي توانم . مي داني كه عشقم با ترس و لرز شروع شد . مي دانم كه ميداني عشقم حسرت نيست.
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
بياراده متولد ميشويم. بياختيار زندگي ميكنيم. بدون اينكه بخواهيم ميميريم. داريم زندگي مي كنيم و نميتونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه ميرويم خاطرمان در ذهنها و خاطره ها باقي بمونه... بياييد دلي رانشكنيم تا نشكنند دلمان را با آرزوي عمري طولاني و شاد براي همه
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
هر گاه در مورد چيزي ترديد داشتي لبخند بزن
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
استادي با مريدش در صحراي عربستان اسب سواري ميكنند. استاد از هر لحظه سواري اش
براي آموختن ايمان به مريدش استفاده ميكند
به خدا اعتماد داشته باش. خدا هرگز فرزندانش را رها نميكند
_
شب هنگام در چادر؛ استاد از مريدش ميخواهد اسب ها را به صخره اي در نزديكي شان ببندد. مريد به سوي صخره ميرود؛ اما سخنان استاد را به ياد مي آورد و فكر ميكند : حتما دارد امتحانم ميكند بايد اسبها را به خدا بسپارم
صبح روز بعد،مريد متوجه ميشود كه اسبها ناپديد شده اند. خشمگين به سراغ استادش ميرود و فرياد ميزند : تو درباره خدا هيچ نميداني. من اسبها را به امان او رها كردم ، وحالا رفته اند
استاد پاسخ داد: خدا ميخواست مراقب اسب ها باشد. اما براي آن كار به دستان تو احتياج داشت تا آنها را ببندد.
پائولو كوئليو
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
گفتمش نقاش را نقشي يکش از زندگاني
با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
دیگه دوستت ندارم
قلب منُ شکستی تو
خواستی بری عیبی نداره
ماه میشینه به جای تو ؛
یه روز تو رو می خواستمت
می خندیدم با لب تو
خشکیده خنده رو لبم
گریه شدم به پای تو؛
هر روز با یک شاخه گلی
می اومدم سراغ تو
پرپر می کردی دلمُ
جز گل نگفتم باز به تو ؛
دیگه بهم دروغ نگو
حنای تو رنگ نداره
آسمونم بیاد زمین
دست نمی دم به دست تو
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
وقتی عاشق زندگی هستيد
از ديد يک عاشق به دنيا نگاه می کنيد.
وقتی با ديد عشق همه چيز را بنگريد،
متوجه زيبايی در هر چيزی می شويد،
و در هر لحظه دستخوش تعجب و شگفتی شده،
عشق را در همه چيز جستجو می کنيد
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
عشق حديثي است كه بايك نگاه شروع مي شود بايك لبخندشكوفه مي زند
بايك
بوسه اوج مي گيردوباريختن اشكي به پايان مي رسد
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
ای دل عاشق دردم گذر عمر ببین ... تو مرا گفتی عاشق زارم... گفتم ای دل بگذر...من که خو کرده به دردم..من که تنها کس من تنهاییست...تو که می دانی ولی...تاب غم عشق ندارد دل من..دیدی ای دل که چه کرد او با من؟!!دیدی ای دل اشک به چشم گوشه ی درد...دیدی ای دل که چه تنها رهایم کرد؟!!دیدی ای دل که به تو می گفتم...جان من خانه ی درد است ولی...تاب این داغ بزرگ نیارد...ای دل خسته ی من شاهد سوختنم باش...تا بفهمی که چه گفتم با تو!!دیدی ای دل که چه آسان بگذشت از من...دیدی عاشق زارت چه خوارم کرد؟؟دیدی که سراغی نگرفت از من...که چرا آمده بودم و چرا رفتم؟دلم آشفته و سرگردان است...دل من ویران است ...تو ای دل کمکم کن..آسمان بردل من می بارد...چه سیاه است دل تاریکم...من که خو کرده به درد بودم و تنهایی...تو گفتی ای دل!تو گفتی عاشق زارست تو را!!عشق او ناب و او یارست تو را...اما او چه کرد با دل کوچک من!!حال که می خندم دل من می سوزد...وقتی می گریم دل من می سوزد...که چه شبها به یادش بودم...که چه تنها و غریبانه پناهش بودم...که چه تنها یارش بودم...ولی او رفت و از رفتن من ...آهی از جان و وجودش نکشید..یعنی آیا گریه کرد؟!!ولی ای دل بگذار که راحت برود.. دل من تاب ندارد ولی اما بگذار که برود...روزی آیا می آید یاد او برود از یادم؟!روزی آیا می آید بنویسم شعری که نباشد در آن؟راز اسمش را بخوانند ...ولی این اشک نلغزد !ولی این دل نلرزد؟!ولی ای دل بگذار که برود..بدرقه اشک به راهش مگذار..بگذار که آسان برود...این شعر نوشتم و او رفت..این بغض فرو خوردم و او رفت...و سالهای درازی چه زود برای من و او رفت...
شعرهایی نوشتم که دگر...نام و یادش در آن جای نداشت...عین مردن بود ولی!فراموشم شد!نه که آسان به سان جان کندن فراموشم شد....که او بود ..که او رفت..که دلم شکست و او رفت...روزها بگذشت...و او روزی آمد... به سراغم آمد...پر از حسرت عشق... پر از بغض فرو خورده ی من..وقتی از عشق و نشانش همه جانم تهی بود...آمد از عشق سرود و گریست...چشم هایش خسته بودند.. پراز حرف و فقط یک جمله ادا کرد:"من پشیمانم" دیر بود....دیر بود...سینه ی سوخته ام را جای دل خالی بود..ذره ذره این سالها روزها ماهها...دل من را به یغما برد..دیر بود..او سخن می گفت من سرم پایین بود..."بیا تا عاشقی را آغاز کنیم..هر چه بگذشت ..بگذشت!بیا با هم پرواز کنیم...بدان که بال وپرم تویی...خسته از دیروزم..برای فردا امیدم تویی" من سرم پایین بود..یادم آمد روزی که با او گفتم:بی تو من میمیرم و او خندید... سرپر از غوغا ...که برانم او را.. ناگهان جای خالی دلم فریاد زد :جای خالی دلت که یادت هست؟!دل او را نشکن..باید بخشید...و لبخند زدم..روزها بگذشت...او سخن ها گفت و من تنها لبخند زدم...و روزی گفتم:اما عاشقی دل می خواهد !من دلم...و او خندید باز هم خندید...او نمی فهمید...من دلش نشکستم که او هم بداند که چه سان..ذره ذره دل آدم را غم عشق می کاهد
...
و او خندید به اینکه من دل ندارم...گفت اما تو خوبی مهربانی...گفتم ولی دل ندارم...عاشقی دل می خواهد..گفت تو با من می مانی!!گفتم دل ندارم...گفت تقصیر من است؟همه جانم به فریاد آمد..آری..و گفتم نه!!گفت این یک شوخیست تلافیست...بغض او بغض خودم را به یادم آورد...لبخند زدم..تلافی نیست اما آری شوخیست
گفتم آری دوستت دارم اما دروغ بود... پایت می مانم اما دروغ بود...گفتم عاشقت هستم اما دروغ بود... !!! و او خندید و من!احساس کردم که دوستش دارم!!
پس هنوز ذره ی کوچکی از دل باقی بود!!!با همه تاب و توانم در نهانخانه ی دل پنهانش کردم که نبیند...که آنرا هم از من نگیرد
ذره کوچک و بشکسته ی دل عاشقش شد و من ترسیدم!که او هم برود از دستم...دستها باز هم لرزیدند..اشکها باز هم غلتیدند و فریاد زدم: من از او بیزارم!!من از او بیزارم!!و او را راندم...همه روزها همه سالها همه شبها که به یادش تا سحر زار زدم یادم هست..من از او بیزارم...و دلم آرام گرفت..از تب و تابش افتاد..آری ای دل تو بمان با من..من بدون تو دگر میمیرم..آن ذره ی کوچک قدر عالم وفا داشت..و او با من ماند...جان خسته ی من را او نگه داشت.
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
دستهايم به گردنم آويخت
به خودم گفته ام خدا حا فظ
چون به آخر رسيدم اينجا
مي روم تا كه گم كنم خود را
با خود آوارگي خوشم جانم
به كجا مي روم نمي پرسي؟
نا كجايي كه خود نمي دانم
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
نه حوایی بود نه آدم
نه شیطان بود نه وسوسه
نه سیب سرخی
نه هیچ افسانه دیگر،
فقط احساس عشقی بود
در رگهای یک زن
و قلبی که می تپید
برای یک مرد،
و داستان آفرینش این بود.
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
يادش بخير ديروز ها كنار هم مينشستيم و چشم به غروب آفتاب ميدوختيم كه اشعه طلاييش با امواج ميرقصيد...
و امروز ها من به تنهايي و با ياد تو كنار آب مي نشينم و به غروب آفتابهايي فكر ميكنم كه بدون تو ميگذرند. چقدر زود گذشت با هم بودن و چه زجر آور است زندگي در اين رزهاي تنهايي و بدون تو....
اي كاش بودي و صداي تپش هاي قلبم را ميشنيدي. تپش هايي كه فقط به خاطرتو ميزنند فقط چون تو گفتي بعد از من بر لب آب بنشين و غروب آفتاب طلايي را تماشا كن...
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
اشك
اي اشك صفا بخش جاري شو و دنيا را با همه ي زيبايي هاي ان در ميان گير . مي داني چرا؟؟ من تو را كه به فرمان دل هاي سوزناك خود فرو مي ريزي دوست دارم ... تو را كه بر غم ها غصه ها و دردها و رنج ها و الام بي انتهاي بشر مرهم مي گذاري مي ستايم
تو را كه به دل ها صفا مي بخشي دوست دارم ... اري ... اگر دل ها پرشور نبود اشك نبود و اگر اشك نبود صفا وجود نداشت و اگر اميدي نبود عاشقي به اسم ... نبود . من دل عاشق پيشه خود را فقط به تو سپردم ولي تو صد ها دل به چنگ گرفتي . من تنها تو را براي پرستش خود گزيدم ولي تو پرستش ديگران را پذيرفتي . من فقط در دوري توست كه كه با گوهر اشك خود غبار غم از دل مي شويم ولي تو بر گريه ي من جز پوزخندي پاسخ نمي دهي . اين يك مشت گوشت خون الود كه بنام قلب خوانده مي شود نخستين بار در دست تو به تپش افتاد ولي اينك از فشار اندوه و درد كم كم از حركت باز مي ايستد و ديگر در درياي خون غوطه نمي خورد .
اي اشك سوزان .. اتشين تر از انچه هستي فرو ريز . من سرشكي را كه چون دلي بي محبت سرد باشد دوست ندارم . جاري شو از بالين من تا كنار افق و دريايي گرم و سوزان بگستران . مي داني چرا؟؟ مي خواهم ان گاه كه حرارت زندگي از بدنم زايل مي شود .. ان گاه كه جسد سردم را به اغوش بي روح خاك مي سپارند دل را به دست تو دهم تا ان را با خود بدان نقطه ي سربلند افق ببري و به دست نسيم خوشبو و دلپذير كه جان را نوازش مي دهد و دل را به ستايش واميدارد بسپاري تا به اسمانش ببرد و شايد پس از من دمي از اندوه و غم رهايي يابد ... تو را به حدي دوست دارم كه تنها ذكر نام كافيست كه سيل سرشك از ديدگانم جاري سازد . بي انكه بخواهم مجنون من باشي ليلي وفادار تو خواهم بود . بي انكه ارزو كنم در غم من اشك بريزي ارزومندانه از غم تو خواهم مرد.
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
بعد مرگم سردم
زیر خاکه تنم
باور ندارم که مردم
ای خدا این منم ؟
چرا کبود شده تنم ؟
کسی نمی رسه به دادم
الان همه دشمنام خوشحال و شادن
همه اونایی که یه روز بودم به فکرشون
همه اونایی که جون دادم به عشقشون
با رفتنم ازشون نشده هیچی کم و کاست
فقط عشقمه که می دونم اون منو باخت
فقط می تونم که بسوزم و بلرزه تنم تو گور و نبینم اون نور عشق و محبت
سهمم از دنیا هیچی نیست جز حسرت
دنیا و مادیات بی خبر از قیامت
سفر و کوچ طولانی و رسیدن به نهایت
میرم از این دنیا چون می دونم که جام نیست
میرم ازبین ادمها و پاک میشم از لیست
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
ترا مي برند و تو لبخند مي زني
تو را با تمام غمهايت
غم هايي كه من مي شناختم و دوست مي داشتم
زندگي هيچ نيست ,اندوخته بي دوام لحظه هاست
دست ترا كه پر از بذر آرزوست به دست ديگري مي دهندو تو لبخند مي زني
زندگي هيچ نيست ,دست از لحظه ها تهي ست
تو خواهي گريست,يك لحظه,يك شب,يك روز
و به آنجا كه هيچ نيست نگاه ميكني
سپس خواهي گريست
آرام آرام
عميق عميق عميق
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
سلام دوستای عزیزم...مرسی که به وبلاگ من سر میزنید و نظر هم میدین.اون دوستانی هم که میخوان با من تبادل لینک کنم لینک منو بزارن تو وبلاگشون و بعد به من اطلاع بدن تا من هم لینکشونو بزارم..ممنون از همه شما ....
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
راز عشق
Y راز عشق در اين است که
وقتي پيشنهادي به ذهنت ميرسد براي نياز خودت به بيان آن فکر نکني ـ بلکه به علاقه ديگري به شنيدن آن فکر کني
اگر لازم بود حتي ماه ها صبر کن تا آماده گي شنيدن آنچه را که ميخواهي بگوئي پيدا کند
Y راز عشق در اين است که
هيچکدام خود را معلم ديگري ندانيد
به عبارت ديگر از اينکه ميتوانيد از يکديگر ياد بگيريد سپاسگذار باشيد
Y راز عشق در اين است که
در سکوت دست يکديگر را بگيريد ـ
کم کم ياد ميگيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد
Y راز عشق در اين است که
شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند ـ
گياه هنگامي رشد که آزادانه از هوا ونور آفتاب استفاده کند ـ
Y راز عشق در اين است که
به عشق بيشتر از يکديگر احترام بگذاريد ـ
زيرا عشق هديه ازلي خداوند است ـ
Y راز عشق در اين است که
هنگام سوء تفاهم فقط به اين فکر نکني که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است ـ
Y راز عشق در اين است که
از يکديگر انتظارات بي جا نداشته باشيد
ذهنيت را بر ارزشهائي متمرکز کن که شما را به يکد يگر نزديکتر ميکند ـ
نه بر مسائلي که بين شما فاصله مي اندازد
Y راز عشق در اين است که
حس تملک را از خود دور کني
در حقيقت هيچ کس نمي تواند مال کسي شود ـ
در عوض به راه حلي فکر کني که در آينده از بروز چنين سوء تفاهم هايي جلوگيري کني
Y راز عشق در اين است که
باور ها آرمان ها و اهدفتان را با يکديگر در ميان بگذارید.
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
اگه خیلی تنهایی وهمدمی نداری.اگه بیماری و دستت خالی!اگه بیکاری و در به در دنبال کار،یادت باشه حتی در تیره ترین شب ها،دراوج تاریکی وظلمت،همیشه ستاره ای هست که چشمش به توست.اون ستاره یه پیغومه،یه خبر خوش واسه اونایی که به دنبال نورند
.
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
انجا كه باغ در اسارت پاييز بود بهار امدو با خلعتي از شكوفه هاي رنگين و باغ را به جشن شكوفايي و رقص شاهپركها دعوت نمود.جويباران به حمايت درختان تشنه ميشتافتند كه مبادا توسن تگرگ بر مسير ذهن انها تبازد و فصل طلايي هماغوشي را به حصار تنگ خاموشي مبدل سازد
وقتي تو نيستي اينگار زمستان است و چترم را در باران گم كرده ام
وقتي تو نيستي جدول متقاطع تنهاييم را با گريه و اه و درد پر ميكنم و چشمانم را با گياه باران پيوند ميزنم
وقتي تو نيستي گريه را بهانه ميكنم و با حنجره اي خونين فرياد ميزنم اي دشت سوخته من بميرم براي تو كه حريم انديشه ات سراب تجلي نمود
وقتي تو نيستي من نيز نيستم
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
روانشناسی رنگها
سفید:
مظهر خوشبینی,شادی,پاکی و زندگی
سياه:
مرگ,ترس,خيانت,غمگينیو بد بینی
آبی:
آرامش,تصمیم,پارسايی
قرمز:
نیرو,حساسيت,خشونت,قدرت آتش
زرد کم رنگ:
دانایی و شادمانی
سبز:
تحرک و تازگی
صورتی:
رومانتیک و رویایی
نارنجی:زندگی و امیدواری
خاکستری:
افسردگی,بیتفاوتی,گنگ بودن
قهوه ای:
گرم,آرام,صمیمی
بنفش:
ناخودآگاهی,بیخبری,عطوفت
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
آيا اين تقدير من است؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و
افسوس دوري تو را بخورم.
درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند.
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده .
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود
افسوس كه خوشي ها تمام شد
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد
اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه
به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند.
لعنت به اين دنيا
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند.ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي
براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي
به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو...رها از هر پرده ای..!
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر
و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود؛مادر مي شود؛پير مي شودو ميميرد
وقرن هاست كه او؛
عشق مي كارد و كينه درو مي كند
چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان
جواني بر باد رفته اش را مي بيند
و در قدم هاي لرزان مردش؛گام هاي شتابزده جواني براي رفتن
و درد هاي منقطع قلب مرد؛سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده
و پيري مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد...
ااااااااااه ه ه ه ...از این عدالت....
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
پیرزنی سپید موی و چروکیده صورت
با دستانی لرزان و نحیف
اما با سرعت و دقت زیاد
کلاف زندگی را چنان میبافد
که کسی جز او نمی تواند
گاهی می شکافد
و زمانی سریعتر می بافد
هر کسی رنگی دارد
من چه رنگی ام ؟
این کلاف باید مادرم باشد و آن پدرم ! این حتماً برادرم است
و اینها دوستانم هستند
پس *** کجاست ؟
نیست ، نیست ! حتماً آن را شکافته است
آن قسمت از کلاف زندگی را که تو در آن نقش داشته ای شکافته است
صورتی ، آبی, قرمز ، سفید ، زرد ، مشکی نارنجی بنفش و ... همه رنگها را دارم
خدایا آیا تو هم در این کلاف رنگی داری؟
...
پیرزن ، مرا طولانی مباف
یا زودتر تمامش کن ،
یا بشکاف تمامش را
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
امشب با تو سفري طولاني را به اقصي نقاط عالم وجودمان كردم
چه كوه ها و دشت ها و درياها
را كه با تو در نورديدم
و در ميان اين هياهوي جستجو قعر دره تفكري كه از ميان آن رودخانه ايي جاري بود
تو را از من در ربود
تو با رود رفتي به سرزمين هاي دور و بكر
من ماندم و كوه جنگل و دره و هواي ابري اي كاش باران ببارد
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
امشب شب آرزوهاست.همه آرزو کنید همین الان
به امید بر اورده شدن همه آرزوها
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
وای باران...باران...شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟؟؟
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
هرگز اشخاص را ابزار به حساب نیاور
انها به سهم خود مقصودهایی هستند
به انها بپیوند در عشق و با احترام
هرگز مالک انها نشو و برده انها هرگز
به ایشان وابسته نشو و مگذار افراد پیرامونت به تو وابسته شوند
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
تو بگو ؛ وقتي خواب بوديم چه کسي مداد رنگيشُ برداشت و فاصله ها رو پررنگ کرد
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
سراب نه در بیابانم نه تشنه ،
اما ... سراب می بینم گیج،
سردرگم نمی دانم...
به هر سو که می نگرم
تو را می بینم !
رحم کنید دیدگان من
بر دل تنگم رحم کنید .
اشک هایم فاصله ی بین چشمهایمان را فریاد می کند
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست
**********
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست…
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
….
يادم باشد زندگي را دوست دارم
….
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان
بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد.
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند
اگر نگاه انداختند عاشق نشوند
اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند
و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد
با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد
تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد
و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي
خود را صداقت قرار دهيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد
همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد
و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس
و خوش گذارني و گذراندن
**
لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد **
**
و با عشق نيز از اين دنيا برويد**
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
تقدیم به دل شکسته ها
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم
شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین
تلنگری می شکند
می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم
که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم
فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم
کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم
عجین کرد
بغض کهنه ای گلویم را آزارد
نفرین به بودن وقتی با درد همراست
ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند
تنها با خاطراتم خوشم
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|
هنوز هم عاشق نگاه مهربان تو هستم
نمی دانم چرا نمی توانم فراموشت کنم
کاش مثل تو بودم و به سادگی فراموشی را در ذهن خود
جای میدادم
ولی نمی توانم
هر روزی که از آخرین وداع ما می گذرد
عشق من به تو ای همه هستی زندگییم بیشتر، بیشتر می شود
چطور می توانم تو را فراموش کنم
توی که تمام زندگی منی ای فرشته من
من یک آرزو دارم
اینکه برگردی و ببینی که بی تو ماندن
چقدر برایم مشکل است
پس برگرد و مرا به زندگی امیدوار کن
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|