واژه تنهایی را در قاب سرنوشتم بر دیوار خاطراتم میخکوب می کنم کاش می توانستم تنهایی را با تمام وجود در آغوش بکشم ولی گذشتن از او برایم کابوسی شبانه است کابوسی که حتی لحظه ای درنگ در او برایم زجر آور است دیگر تحمل لبخند های سرد و بی روحش را ندارم کاش می شد دوباره با نگاهی اکسیر عشق را بر دیدگان خسته ام می پاشید و با شکو فه لبخندی در گلستان زندگی همسفرم می شد