عزيز دل تورا با خويشتن يکدل نمي بينم بجز خون دل ازاين عشق بي حاصل نميبينم هزاران جهد کردم تابه راهت اورم ليکن ليکن چه حاصل چون تورا در هم رهي مايل نميبينم تو کيستي که اينگونه بي تو بي تابم شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم توچيستي که من از هر موج تبسم تو مثال قايق سرگشته روي گردابم
وقتي در آغوشم بودي قطره اشکي بر گونه هات لغزيد.خواستم با انگشتانم آنرا پاک کنم اما ...اما آن قطره اشک براي انگشتانم آشنا بود. يادم آمد هنگامي که خداوند تو را مي آفريد خاک تو را با آشکاي من سرشت...راستي به گونه هاي خيس من نگاه کن اشکاي من براي انگشتاي تو آشنا نيست؟؟؟