
غریبی بد دردیست.....
من تو را می خواهم....نه هیچ چیز دیگر را....
میان این همه اشنا من بی تو غریبه ام....
تو در حال عبوری از من از
خاطره هایت از گذشته ها....
می دانم که طاقت نداری که باور کنی
من این همه ماه، برای دیدنت صبوری کردم.....
اما باور کن با صد هزار دریا هم نميتوانی نفرت گذر اینهمه روزها و
هفته ها را از دلم پاک کنی....
هیچ چیز جز با تو بودن ان همه قصه را
فراموشم نمیکند....
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم زبی آبی ،
ولی با خفت وخاری پی شبنم نمی گردم
به پیش هر کس و نا کس ، پی مرحم نمی گرد
در این دنیای وا نفسا که لبریز است ز دیوانه ،
عجین سایه خویشم ، پی آدم
نمی گردم
چه زیبا باشی و چه زشت
****
چه روسپی باشی و چه روحانی
****
چه هراسان باشی و چه دلگیر
****
حتی اگر آنچه میاندیشم برایت ذرهای اهمیت نداشته باشد
****
چه افسوس شیرینی باشم
میخواهم بگیرمت
...****
چه احساسات را لعنت فرستاده باشی

به جان ماه و آب قسم میخورم
....از این ظلمت شب و تیرگی آسمان تو را می یابم و خود را به تو می سپارم
..و در گرمای بازوانت به خواب خواهم رفت...خوابی برای ابدیت..
برای بودن تا همیشه........من تو را می یابم...
من تو را نجات خواهم داد...
از تمام مردمان بیرحم و سایه های شبح وار....
دستت را خواهم گرفت....
من با تو هستم...من تو هستم...
من چهره های پشت نقاب را رسوا خواهم کرد
و خنده های مترسک های بی جان را خواهم
کشت و تو را از هر بندی رها خواهم کرد.......
من او را رها كردم..
و چقدر سخت است عزيزترينت را رها كني.
اما من آنقدر اورا دوست دارم
كه او را رها مي خواهم...
رها از تمامي بند ها و زنجير ها...
هر چند او هيچ وقت در بند من گرفتار نبود...
چرا كه من خود اينگونه خواستم..
و هيچگاه بخاطر هميشه بودن با او
براي او بندي نساختم...
اما او در بند خود گرفتار بود
اي كاش از خود رها شود...
همانگونه كه من با او از خود رها شدم.
اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو
..چه انديشه غريبی است اين انديشه ها