گفتم:دريا شو ,..
شنا خواهم کرد در وجودت ,
خورشيد شدي و من پريدم در آسمانت
و من... آرام شدم!
زیر بارون راه نمیرم..
دیگه بارون و دوست ندارم..
وقتی تو نباشی هیچ چیز دوست داشتنی نیست..
حتی بارون..
مات..
حرکت آخر و خوب اومدم..
تا از زندگیم کیشت کنم..
یک عدد قبر میخواهم با مخلافاتش..
زیر بارون..
داخل قبر به همه
چی میشه خندید...
حتی مرگ...
به انتهاي شب كه مي رسم
چيزي در درونم
انگار مي ميرد
آرام آرام ...
سكوتم را
بغض مي كنم
تا نشنوند
صداي شكستنم را
ترا به خاطر خودت نه براي تمنا ها و هوسهاي دل خويش دوست مي دارم.
افسوس مي خورم كه چرا دنياي عشق را از دريچه شهوت مي نگري
احساسات عنان گسيخته ات نسبت به ديگري مرا بر ان نمود كه از تو جدا شوم و برايت بنگارم
اي هوسباز چرا رمز عشق را ندانسته عاشق شدي خويش را در رديف عاشقان ميار
عشق ،عاشق ،معشوق شهوت را يگانه مايه ي ناببودي عشق مي دانند.
برو ... برو تا آتش شهوتت را با بدن بلورين او خاموش سازي و ميان دستهاي ديگري لمس شوي.
احساس سوختن به تماشا نمی شود.
آتش بگیر تا بدانی چه می کشم..!
گاهي ميخواهم و يه وقتايي ميخوام..... به اين ميگن دوشخصيتي!؟