انجا كه باغ در اسارت پاييز بود بهار امدو با خلعتي از شكوفه هاي رنگين و باغ را به جشن شكوفايي و رقص شاهپركها دعوت نمود.جويباران به حمايت درختان تشنه ميشتافتند كه مبادا توسن تگرگ بر مسير ذهن انها تبازد و فصل طلايي هماغوشي را به حصار تنگ خاموشي مبدل سازد
وقتي تو نيستي اينگار زمستان است و چترم را در باران گم كرده ام
وقتي تو نيستي جدول متقاطع تنهاييم را با گريه و اه و درد پر ميكنم و چشمانم را با گياه باران پيوند ميزنم
وقتي تو نيستي گريه را بهانه ميكنم و با حنجره اي خونين فرياد ميزنم اي دشت سوخته من بميرم براي تو كه حريم انديشه ات سراب تجلي نمود
وقتي تو نيستي من نيز نيستم
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|