تو را با تمام غمهايت غم هايي كه من مي شناختم و دوست مي داشتم زندگي هيچ نيست ,اندوخته بي دوام لحظه هاست دست ترا كه پر از بذر آرزوست به دست ديگري مي دهندو تو لبخند مي زني زندگي هيچ نيست ,دست از لحظه ها تهي ست تو خواهي گريست,يك لحظه,يك شب,يك روز و به آنجا كه هيچ نيست نگاه ميكني سپس خواهي گريست آرام آرام عميق عميق عميق