اي اشك صفا بخش جاري شو و دنيا را با همه ي زيبايي هاي ان در ميان گير . مي داني چرا؟؟ من تو را كه به فرمان دل هاي سوزناك خود فرو مي ريزي دوست دارم ... تو را كه بر غم ها غصه ها و دردها و رنج ها و الام بي انتهاي بشر مرهم مي گذاري مي ستايم تو را كه به دل ها صفا مي بخشي دوست دارم ... اري ... اگر دل ها پرشور نبود اشك نبود و اگر اشك نبود صفا وجود نداشت و اگر اميدي نبود عاشقي به اسم ... نبود . من دل عاشق پيشه خود را فقط به تو سپردم ولي تو صد ها دل به چنگ گرفتي . من تنها تو را براي پرستش خود گزيدم ولي تو پرستش ديگران را پذيرفتي . من فقط در دوري توست كه كه با گوهر اشك خود غبار غم از دل مي شويم ولي تو بر گريه ي من جز پوزخندي پاسخ نمي دهي . اين يك مشت گوشت خون الود كه بنام قلب خوانده مي شود نخستين بار در دست تو به تپش افتاد ولي اينك از فشار اندوه و درد كم كم از حركت باز مي ايستد و ديگر در درياي خون غوطه نمي خورد .
اي اشك سوزان .. اتشين تر از انچه هستي فرو ريز . من سرشكي را كه چون دلي بي محبت سرد باشد دوست ندارم . جاري شو از بالين من تا كنار افق و دريايي گرم و سوزان بگستران . مي داني چرا؟؟ مي خواهم ان گاه كه حرارت زندگي از بدنم زايل مي شود .. ان گاه كه جسد سردم را به اغوش بي روح خاك مي سپارند دل را به دست تو دهم تا ان را با خود بدان نقطه ي سربلند افق ببري و به دست نسيم خوشبو و دلپذير كه جان را نوازش مي دهد و دل را به ستايش واميدارد بسپاري تا به اسمانش ببرد و شايد پس از من دمي از اندوه و غم رهايي يابد ... تو را به حدي دوست دارم كه تنها ذكر نام كافيست كه سيل سرشك از ديدگانم جاري سازد . بي انكه بخواهم مجنون من باشي ليلي وفادار تو خواهم بود . بي انكه ارزو كنم در غم من اشك بريزي ارزومندانه از غم تو خواهم مرد.