تبليغاتX
عشق یعنی باران... -

شب سردی است ، و من افسرده.

راه دوری است، و پايی خسته.

تيرگی هست و چراغی مرده.

می کنم، تنها ، از جاده عبور ؛

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه ای از سر ديوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاريکی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهاني.

نيست رنگی که بگويد با من

اندکی صبر ، سحر نزديک است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل :

واي، اين شب چقدر تاريک است !

خنده ای کو که به دل انگيزم ؟

قطره ای کو که به دريا ريزم ؟

صخره ای کو که بدان آويزم ؟

مثل اين است که شب نمناک است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليک، غمی غمناک است.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  |