وقتي در آغوشم بودي قطره اشکي بر گونه هات لغزيد.خواستم با انگشتانم آنرا پاک کنم اما ...اما آن قطره اشک براي انگشتانم آشنا بود. يادم آمد هنگامي که خداوند تو را مي آفريد خاک تو را با آشکاي من سرشت...راستي به گونه هاي خيس من نگاه کن اشکاي من براي انگشتاي تو آشنا نيست؟؟؟