.... هر لحظه فرو میریزد......چشمانم سیاهی میرود..... قلم بین انگشتان لرزانم رقص مرگ را مرور میکند....... دواتم خالیست....دفتر خاطراتم به انتها رسیده....... ورق بزنم ؟؟ اگر برگ آخر باشد خطوط صفحه چون جاده هایی پیچ در پیچ نگاههای بی فروغ .. اما نگاه مشتاقم را تا افق بدنبال میکشند.. کدامین است جاده ای که مـرا به او میرسا نـــد ؟ بار ها در راه بودم.... در میانه راه ...و شاید بیشتر !... نزدیک رسیدن بودم که بازگشتم ............... نه باز گردانده شدم..................اما تردید ندارم ..... دوباره خواهم رفت. جاده ... هر لحظه مرا نجوا میکند ... و من غرق خواستنم ... هزاران غروب را بر دیوار ماتمکده ام شمارش کرده ام مگر آخرین عدد چند است ..... که دیگر دیوار هم جائی برای خط کشیدن نشانم نمی دهد آهسته از پس دیوار.... صدائی منتظر مرا میخواند .... باید صدای قلبم باشد.. صدای نفسهایم ... خاموش شوید ..... ......حالا بهتر میشنوم دفتر خاطراتم به انتها رسیده است....