دلبرم اینجا کنار من نشسته است
چشمهایش بسته ، گویا خفته است
من نگاهش می کنم تا عمق وجودم سیراب گردد
ولی افسوس که چشمانش بسته است
گرمایی از وجودش بر نمی خیزد
آتش عشق در قلب سردش نمی سوزد
من اما گرم و سوزان از تب عشق
نمی دانم تا به کی آخر توانم یکه و تنها عشق ورزیدن
ناگهام با اندوه بر چهره ات می نگرم و آرام در سکوت شب می گریم
هزارن غم در دلم نهفته است
گوش کن
با این که می دانم خفته ای اما حرفهایم را گوش کن دلبر محبوب من
+
نوشته شده در ساعت توسط دختر باران
|