تبليغاتX
عشق یعنی باران... - چرا؟؟؟؟

به من گفت : کجای ماجرایی ؟

گفتم : شاید پایان ؛ بدم نمی آید دوباره آغازشوم !

گفت : حرفهایت بوی نیرنگ دارد ...

خندیدم ... خندید ... پرسیدم : چرا ؟

دوباره خندید و گفت : شایدم نه !

گفتم: متعجبی ؟

گفت : شاید !

خندیدم ... خندید ... آهسته رفتم ... اهسته نگاه کرد ...

و هنوز هفت هزار سال است که من می روم و او نگاه می کند ...

و من می خندم و او می خندد ... وهنوز می پرسم ...

چرا ؟!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  |