به من گفت : کجای ماجرایی ؟
گفتم : شاید پایان ؛ بدم نمی آید دوباره آغازشوم !
گفت : حرفهایت بوی نیرنگ دارد ...
خندیدم ... خندید ... پرسیدم : چرا ؟
دوباره خندید و گفت : شایدم نه !
گفتم: متعجبی ؟
گفت : شاید !
خندیدم ... خندید ... آهسته رفتم ... اهسته نگاه کرد ...
و هنوز هفت هزار سال است که من می روم و او نگاه می کند ...
و من می خندم و او می خندد ... وهنوز می پرسم ...
چرا ؟!