تبليغاتX
عشق یعنی باران... - عهد کردم که دگر می نخورم

شبي از روي مستي مي گذشتم از دم ويرانه اي
به ناگه چشم مستم خيره شد بر خانه اي
لنگ لنگان پيش رفتم تا کنار پنجره
ناگهان ديدم صحنه ي ديوانه اي
پدري کور و عليل - مادري مات و مبهوت - پسرک از سوزسرما دندان به لب...دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه اي !!
زان پس لعنت فرستادم به خود تا دگر مست نروم سوي هر کاشانه اي!
تا نبينم دختري عفت فروشد بهر نان خانه اي...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر باران  |