ضرب در هایی
که کنار اسم من می خوردند
و کسی که بیخود
ذهن من را می ربود
این معما بعد از این آسان است
زیر شیروانی آبی کنار زندان
نغمه ای آویزان است
باش تا
نسوزد از تب شعرم
بی گمان می فهمید
دخترک شهوت را
من به او می گفتم که کسی عاشق نیست
او خودش می دانست
عشق در جریان نیست
باز هم می خندید
ادعا می کرد بی ایمان است
او ولی ایمان داشت
از خدا می ترسید
سیب در بغچه و دست در طلب یک سیب داشت
او خودش عاشق بود
عشق را گیس می کرد
آن طرف یک رود است
رود از پاکی ها خالی است
رود بی ابهام است
رود را تب زده است
دست زن در رود است
هر دو دست
سینه اش می لرزد
زیر دندان سفید شیطان
بیا ای تمنای صبح سحر
که در بی نمازی برم من بسر
منم من همان مرد بد
که گیسو به دست دارم و سر به سر
لبم روی لبهای شهوت سکوت
تنم زیر گرمای یک عشق است جنون