.:: عشق یعنی باران... ::.
همه شب با دلم كسي مي گفت:«سخت آشفته اي ز ديدارش گيسويم در تنفس تورها، مي شكفتم ز عشق و مي گفتم فروغ
صبحدم با ستارگان سپيد مي رود، مي رود..خدا نگهدارش»
من به بوي تو رفته از دنيا، بي خبر از فريب فرداها
روي مژگان نازكم مي ريخت، چشمان تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهاي تو داغ،
«هر كه دلداده شد به دلدارش، ننشيند به قصد آزارش
برود...چشم من به دنبالش، برود...عشق من نگهدارش»
آه اكنون تو رفته اي و غروب سايه مي گسترد به سينه راه
نرم نرمك خداي تيره غم مي نهد پا به معبد نگهم
مي نويسد به روي هر ديوار، آيه هايش همه سياه سياه
 : دختر باران